3

نگاهی گذرا به زندگی روزبه ( سلمان فارسی )

  • کد خبر : 1462
نگاهی گذرا به زندگی روزبه ( سلمان فارسی )
سلمان فارسی علاوه بر زهد، تقو، علم و عبادت، مرد جنگ و کارزار بود و در بسیاری از جنگ ها حضور فعالانه داشت. وی در دو جنگ احزاب و طائف، طراح عملیات بود که سپاه اسلام با اجرای طرح های وی به پیروزی رسید.

هم چو سلمان در مسلمانی بکوش

ای مسلمان تا که سلمانت کنند

نزد حق، افتادگی کن پیش از آن

که به زیر خاک، پنهانت کنند

(سید عباس جوهری)

در زمانی که شرک و کفر ایران را فرا گرفته بود، روح حقیقت طلبی و فطرت حق جوی شخصی به نام (روزبه) شکوفا شد و برای رسیدن به مذهب حق، از گردنه های خطرناک عبور کرد.

روزبه (سلمان) در یک خانواده بزرگ و ریشه دار متولد شد. بعضی وی را از کازرون شیراز دانسته، بعضی دیگر از اهالیِ جی اصفهان و گروهی نیز او را از رامهرمز یا بهبهان اهواز می دانند. پدرش که (بوذخشان) و یا (بدخشان)۱ نام داشت، رئیس کیش آتش پرستی بود و سرمایه ای هنگفت و مزرعه ای وسیع داشت که خود نیز در کنار کشاورزان و کارگران به کار مشغول بود. روزبه که فرزند دوم خانواده بود، سخت مورد علاقه و محبت پدر و مادر قرار داشت. پدرش به او اجازه نمی داد از منزل خارج شود تا مبادا دیگران اذیت و آزارش کنند. این خانه نشینی، روح روزبه ر ا آزار می داد اما از سوی دیگر مقدمه ای بود برای اندیشیدن و فکر کردن. پدر از هر فرصتی استفاده می کرد تا آداب، سنن و رسوم آتش پرستی را به فرزندش تعلیم دهد. اگرچه روزبه از این وضع راضی نبود، ولی قادر نبود با پدرش صحبت و عقده دلش را باز کند.

روزبه بسیار باهوش و عاقل بود. آتش پرستی را یک امر خرافی می دانست و تنها راه نجات خود را بازنگری در اندیشه و تجدیدنظر در دین خود یافت.روزی که به دستور پدر به بیرون از خانه رفته بود، صدای ناقوس کلیسا توجه او را به خود جلب کرد. به کلیسا رفت و دید (در کلیسا جملاتی را دست جمعی با صدای بلند می گفتند و این صدا در پهنه بیابان انعکاس می یافت: ساشهد ان لا اله الا الله واشهد ان عیسی روح الله واشهد ان محمد(ص) حبیب اللهز. این کلام حق بود و گویندگان آن، راهبان و زاهدان نصرانی بودند که در معبد خویش گرد آمده و مراسم مذهبی را برگزار می کردند. روزبه با شنیدن این کلمات منقلب شد و احساس کرد دریچه کوچکی از امید به رویش گشوده شد. به دنبال این اندیشه، وارد کلیسا شد و از راهبی درخواست کرد تا وی را با دستورات آن مسلک آشنا کند. راهب نیز با خوش رویی چند مسئله خداشناسی را برای وی بیان داشت و روزبه به یگانگی خدا و به رسالت حضرت عیسی بن مریم(ع) شهادت داد.)۲

بالاخره روزبه با راهنمایی های راهب همراه با کاروانی که به شام می رفت، به آن دیار سفر کرد تا شاید گم شده خود را آن جا پیدا کند. پس از ورود به شام ،بلافاصله به سراغ اسقف رفت و اسقف از روزبه به گرمی استقبال کردمدتی را در کلیسا به عبادت گذرانید و از اسقف نیز بهره ها گرفت. پس از مرگ اسقف، روزبه راهی موصل عراق شد و مدتی نیز در خدمت راهب آن دیار بود. پس از مرگ راهب ،طبق سفارش او، راهی شهر (نصیبین) شد و مدتی را نیز در خدمت کشیش آن جا بود و به عبادت و آموختن مسائل دینی مسیحیت همت گمارد. به سفارش کشیش مذکور، روزبه به (عموریه) سفر کرد و مدتی در محضر راهب بزرگ آن جا بود تا این که او هم بدرود حیات گفت. در آخرین لحظات زندگی اش (ناگاه تکانی خورد. ابروان بلند و پرپشتش بالا رفت و چشمان درشت و روشنش را که از آن ها آثار مهر و عطوفت می بارید، به روزبه دوخت و این گونه بشارت داد:

فرزند، مژده! مژده! بعد از من خیلی تلاش مکن و به هرسو بی جهت مشتاب! آری… آری، به زودی از مکه میان دو سنگستان و شوره زار، آن جا که درخت خرما بسیار می روید، پیامبری عالی مقام، امین و درست کار، خداشناس و خوش اخلاق از طایفه عرب به رهبری توده انسان ها برگزیده خواهد شد که بر همه جهانیان قا ئد و پیشوای شایسته ای خواهد بود. هرچه زودتر او را پیدا کن و آنی از خدمتش غافل مشو. پسرجان برای این که چشم و گوش بسته به هرکس دل نبندی و پنداری که رسول موعود او است، با این نشانه ها که اینک می گویم او را بشناس. میان دو کتف آن پیامبر، مهری از علامت های پیغمبری است. صدقه نمی خورد، ولی بخشش ها و هدیه ها را می پذیرد.)۳

روزبه با این که از فوت راهب ناراحت بود، ولی بسیار خوش حال بود، زیرا احساس می کرد به پاسخ واقعی خود نزدیک شده است. به همین دلیل در اولین فرصت به همراه کاروانی راهی آن سرزمین شد. در بین راه، کاروانیان دیوصفت، جوان پارسی را در (وادی القری) بسان بردگان حلقه به گوش به یک مرد یهودی فروختند. و یک مرد یهودی دیگر معروف به (شجاع) از طایفه بنی قریظه او را خریداری کرد.

(روزبه وقتی به محله بنی قریظه رسید و درختان خرما را دید، سخن راهب عموریه یادش آمد… و برق امید در چشمان روزبه موج زد [و] التهابش تسکین یافت۴). مدتی بعد روزبه به مرد یهودی دیگری از طایفه (بنی کلب) فروخته شد و همراه او به مدینه رفت.

روزی در نخلستان اربابش مشغول کار بود. در این بین فردی وارد شد و با اربابش درباره شخصی گفت وگو کردند. فرد تازه وارد به ارباب می گفت:خدا لعنت کند طایفه بنی قیله را که دور شخصی جمع شده اند که خود را پیامبر و راهنمای بشر می داند. روزبه تا این مطلب را شنید بسیار خوش حال شد. از درخت به زیر آمد تا مطالب بیشتری از آن مرد بشنود، که با خشم اربابش روبرو شد و دوباره به کارش مشغول شد.

روزی روزبه ظرف خرمایی را برداشت و راهی محله (قبا) شد تا روی یار را ببیند. ناگاه رسول خدا را در میان جمعیتی که به گردش حلقه زده بودند، دید. جلو رفت. ظرف خرما را داد و گفت: این خرما صدقه است، از من بپذیر. رسول خدا ظرف خرما را گرفت و به یارانش داد و خود از آن نخورد.

روز بعد ظرفی دیگر از خرما را نزد رسول خدا(ص) برد و گفت: این خرما هدیه است. رسول خدا(ص) ظرف خرما را گرفت. روزبه بسیار خوشحال و شادمان بود، مدتی نزد پیامبر(ص) ماند تا نشانه سوم را در او ببیند. هنگامی که رسول خدا(ص) در تشییع جنازه ای شرکت کرده بودند روزبه مُهر را در میان دو کتف پیامبر(ص) دید. حضرت که از قصه وی آگاه شده بود، مهر را به طور واضح و آشکار به او نشان داد. روزبه مهر را بوسید و به اسلام و آن حضرت ایمان آورد. در این هنگام بود که پیامبر خدا(ص) به روزبه خطاب کرد و فرمود: (سلمان بیا بنشین و داستان شگفت انگیز خود را برای یاران من بیان کن.)۵ سلمان نیز طبق دستور پیامبر(ص) سرگذشت خود را به طور دقیق برای یاران آن حضرت بیان داشت. سسپس پیامبر(ص) فرمود: سلمان خودت را آزاد کن تا بتوانی همواره از مزایای اسلام برخوردار شوی.

روزبه نزد ارباب رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. ارباب گفت: (به شرطی می پذیرم که برای من یک نخلستان با سیصد درخت خرما احداث کنی و چهل مثقال نقره هم بپردازی. سلمان مطلب را با رسول خدا در میان گذاشت. حضرت دستور داد تا محلی را برای نخلستان تعیین کنند. آن گاه پیامبر(ص) به همراه امام علی(ع) و یارانش به آن محل رفتند و نهال های خرما را کاشتند. همه درخت ها سبز شد مگر یک درخت که …. نقره ها را نیز تهیه کردند و به ارباب دادند۶). و به این ترتیب سلمان از قید بندگی یهود رهایی یافت و به آرزوی دیرینه خود دست پیدا کرد.

دانش سلمان

سلمان ،ویژگی ها و فضیلت های گوناگونی داشت، که برخی از این فضایل دراو برجسته تر بودند. سلمان علاقه فراوانی به فراگیری علوم داشت و در این راه همت بالایی از خود نشان داد تا جایی که حضرت رسول درباره او فرمود: (لوکان الدین فی الثریا لناله سلمان; اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می کرد.) ۷

سلمان پس از گرایش به دین حنیف، از یاران خاص پیامبر(ص) شد و از وجود مبارک او بهره های فراوانی برد. وی در فراگیری علوم آن قدر پیش رفت کرد که برای دیگران قابل هضم نبود و از همین رو تاب و تحمل او را نداشتند. وی خود در این باره می گوید: (ای مردم! اگر من از آن چه می دانستم شما را مطلع می کردم، می گفتید: سلمان دیوانه است، یا بر کسی که سلمان را بکشد درود می فرستادید).۸صاحب تنقیح المقال در خصوص سلمان از امام صادق(ع) نقل می کند: در اسلام مردی که فقیه تر از همه مردم باشد هم چون سلمان، آفریده نشده است.)۹

عشق سلمان به امام علی(ع)

سلمان ،نیک می دانست که ولایت، فلسفه سیاسی اسلام است و مؤمنین به شدت بر این فلسفه پای بندند و پیرو ائمه(علیهم السلام) هستند. سلمان در این باره می گوید: (من همیشه در محبت علی(ع) استوار بودم، زیرا خود دیدم که رسول اکرم(ص) دست بر ران علی(ع) زد و فرمود: آن که دوست دار تو است محِبّ من است و دوست دار من، محِبّ خدا است. هرکس به تو خشم گیرد به من غضب کرده و در این صورت طغیان گر است.)۱۰

پیوند میان امام علی(ع) و سلمان بسیار استوار و ناگسستنی بود، چنان که در شب زفافِ علی(ع) و فاطمه(س)، پیامبر(ص) زمام استر یا شتری را که فاطمه(س) بر آن سوار بود، به سلمان داد و پیامبر(ص) به دنبال آنان می رفت و تکبیر می گفت و سلمان نیز تکبیر می گفت. در روز وفات فاطمه(س) نیز سلمان با یاران حقیقی علی(ع) برای نماز و دفن فاطمه(س) فرا خوانده شد. و جنازه همسر امام علی(ع) را به خاک سپردند.

ساده زیستی سلمان

نقل شده است هنگامی که سلمان حاکم مدائن بود (در یکی از سال ه، مدائن گرفتار سیل بزرگی شد و خانه های بسیاری در اطراف رود دجله بر اثر طغیان سیل ویران شد و مردم بسیاری را کشت و منازل زیادی را آب فرا گرفت. وقتی که آب به نزدیکی خانه بسیار کوچک سلمان رسید، وی پوستین، شمشیر، عصا و قلم و دوات خود را برداشت و روی تپه رفت. وی با این عمل، علاوه بر نجات خود، به مردم درس بزرگ و سازنده ای داد)۱۱ و آن این که هرچه سبک بال تر باشید زودتر عبور می کنید.

وقتی خبر انتصاب سلمان به مردم مدائن رسید، بسیاری از مردم به سوی دروازه شهر روانه شدند تا از او به گرمی استقبال کنند. آنان در این خیال بودند که حاکم جدید با هیبت و جمعیت همراه و مرکب های خاصی وارد مدائن می شود، اما برخلاف انتظار، از دور سواره ای را دیدند که آهسته آهسته نزدیک می شود. وقتی به جمعیت رسید، پیرمردی را دیدند ریش سفید که بر الاغی سوار و مشک آب و سفره نانی همراه دارد. از او سؤال کردند: در بین راه، سلمان، حاکم جدید مدائن را ندیده است؟ پیرمرد جواب داد: سلمان من هستم.

سلمان، مرد جنگ

سلمان فارسی علاوه بر زهد، تقو، علم و عبادت، مرد جنگ و کارزار بود و در بسیاری از جنگ ها حضور فعالانه داشت. وی در دو جنگ احزاب و طائف، طراح عملیات بود که سپاه اسلام با اجرای طرح های وی به پیروزی رسید.

۱٫ طرح خندق:

سپاه ده هزار نفره ابوسفیان به سوی مدینه الرسول به حرکت درآمد. پیامبر(ص) اسلام با فرماندهان خود مشورت کرد و قرار شد در خارج از مدینه با دشمن نبرد کنند. سپاه اسلام حدود هفتصد نفر بودند. در اطراف مدینه کوه های بلندی وجود داشت مگر یک منطقه که دشمن از همان محل قصد نفوذ داشت. همگان به دنبال چاره و طرح مناسبی بودند که سلمان طرح خندق را به پیامبر(ص) ارائه دا د و به تصویب آن حضرت رسید. طرح سلمان موجب شد تا سپاه ده هزار نفری قریش در پشت خندق زمین گیر شود. (هرگز عرب خندق ندیده بودند و چون بیامدند و خندق دیدند که در حوالی مدینه کنده بودند، تعجب کردند و گفتند که این کیدی است که هرگز عرب نمی دانست.)۱۲

۲٫ طرح منجنیق:

رسول خدا(ص) در سال هشتم هجری راهی طائف شد. درگیری به قلعه بزرگ و محکم طائف کشیده شد که استقامت آنان از درون قلعه بسیار زیاد بود تا حدی که پیامبر(ص) دستور عقب نشینی داد تا چاره اندیشی کند. در این هنگام، سلمان طرح ساختن منجنیق را ارائه کرد تا بدون نزدیک شدن به قلعه آن را فتح کنند. منجنیق ها ساخته شد و به وسیله آن، گلوله های آتشین و سنگ های بزرگ را به درون قلعه باریدند که رعب و وحشت وجود آنان را فرا گرفت و بخش زیادی از قلعه به وسیله منجنیق که کارایی توپ خانه امروز را داشت، تخریب و قلعه فتح شد و سپاه اسلام به پیروزی رسید.

پاسخ سلمان به نامه خلیفه دوم

مدائن که پایتخت ساسانیان بود، به دست مسلمانان فتح شد و حذیفه بن یمان که از صحابه پیامبر(ص) بود، فرمانروای آن شد. خلیفه دوم با مشورت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(ع) سلمان را به عنوان حاکم مدائن منصوب کرد. شاید این انتصاب بدین خاطر بود که سلمان، فارس بود و برای مردم مدائن که فارس زبان بودند، حاکم مناسبی خواهد بود. نام سلمان نیز برای مردم مدائن آشنا بود.سلمان در منزل کوچکی کنار مسجد ساکن شد و زندگی خود را با بافتن حصیر و زنبیل اداره می کرد و حقوق خود را از حکومت به فقرا می داد و بسیار زاهدانه زندگی می کرد که این نحو زندگی ،خلیفه دوم را به خشم آورد. به همین دلیل طی نامه ای، ناخرسندی خود را از اعمال سلمان به وی اعلام کرد. سلمان پاسخ محکم و متقنی به وی نوشت که بخشی از پاسخ او را به لحاظ اهمیتش بیان می کنیم:

(از سلمان آزاد کرده رسول خدا(ص) به عمر بن خطاب. ای عمر، از جانب تو نامه ای به دستم رسید که به سرزنش و توبیخ من پرداخته ای و خاطرنشان کردی که مرا به عنوان حاکم مدائن برگزیدی. دستور دادی که کار حذیفه را بررسی و روش کار او را تحقیق کنم. سپس زشتی های او را به تو بنمایانم. ای عمر، بدان که خداوند مرا از این کار نهی کرده است. من برای اطاعت از تو در پی گیری کار حذیفه از فرمان الهی سرپیچی نخواهم کرد. بیان داشتی که من به بافتن برگ خرما و خوردن جو روی آوردم، این کارها از چیزهایی نیست که مؤمن به آن سرزنش و توبیخ شود. به خدا قسم ای عمر، خوردن نان جو، بافتن برگ خرما و بی نیازی جستن از خوردنی و آشامیدنی های آن چنانی، خودداری از غصب حق مؤمن و ادعا کردن ناحق به حق نزد خداوند عزوجل بهتر و محبوب تر و نزدیک تر به تقوا است، زیرا خود دیدم رسول خدا(ص) هنگامی که جو را یافت، آن را خورد و خوشحال شد و آن را چیز بدی ندانست. اما آن چه را که از بخششم یادآور شدی، بدان که من آن را برای روز نیاز و احتیاجم تقدیم داشتم. به خدای عزیز سوگند ای عمر، برایم اهمیتی ندارد هنگامی که غذا از گلویم فرو می رود، دانه گندم یا مغز بُز یا پوست جو باشد.)۱۳

وفات سلمان

اصبغ بن نباته می گوید: سلمان در اواخر عمر بیمار شد و من به ملاقاتش می رفتم، روزی سلمان به من گفت: اصبغ! برادر عزیز! رسول خدا به من خبر داد: هنگام مرگ، مردگان با من (سلمان) سخن می گویند; تو با چند نفر دیگر مرا در تابوتی قرار دهید و به گورستان ببرید تا ببینم آیا وقت مرگم فرا رسیده است؟ او را به قبرستان بردند. سلمان بلند شد و در تابوت خود نشست و با مردگان سخن گفت: سلام بر شما ای کسانی که در خانه خاک خفته و از دنیا چشم پوشیده اید. جوابی نیامد. دوباره فریاد زد: سلام بر شما ای کسانی که لباس خاک به تن کرده اید، شما را به خدا و پیغمبر سوگند ،با من حرف بزنید. من سلمان فارسی، غلام رسول خدایم. او به من وعده داده هرگاه مرگم در رسد، مرده ای با من سخن خواهد گفت! طولی نکشید که از داخل قبری صدایی آمد. سلام بر شما ای صاحبان خانه های ناپایدار، ما آماده ایم، هرچه خواهی سؤال کن.

سلمان: ای صاحب صدا تو اهل بهشتی یا جهنم؟ مرده: من از کسانی هستم که مورد رحمت خدا واقع شده ام و اکنون در بهشت می باشم. سلمان: مرحله مرگ را چگونه گذراندی؟ مرده: به خدا سوگند ،اگر مرا با ارّه و قیچی قطعه قطعه می کردند از مشکلات جان دادن برایم آسان تر می بود. از لطف خد، به خوبی و خیر علاقه مند بودم، دستوراتش را عمل می کردم، قرآن می خواندم، به پدر و مادرم علاقه شدید داشتم، از حرام خودداری می کردم به کسی ظلم نمی کردم. شب و روز در راه به دست آوردن روزی حلال تلاش می کردم; اما در بحبوحه ناز و نعمت زندگی به بستر بیماری افتادم… چند روزی از بیماری ام گذشت. شخصی نیرومند و بدقیافه در برابرم حاضر شد. او اشاره ای به چشمم کرد، نابینا شدم. توجهی به گوشم کرد، کر شدم. به زبانم نظر کرد، لال شدم. بالاخره تمام بدنم بی جان شد. احساس کردم در اطرافم اهل و عیالم گریه می کنند. سپس دو نفر زیبا حاضر شدند. یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ من نشستند. گفتند: نامه عملت را بگیر، ما دو فرشته ای هستیم که در دنیا همه جا همراه تو بودیم. وقتی نامه خوبی ها را خواندم بسیار خوشحال شدم، اما با خواندن نامه بدی ها اشکم جاری شد. آن گاه مرا به سعادت بشارت دادند….

سپس فرشته ای روح مرا در پیشگاه خدا برد و از روح من راجع به گناهان کوچک، بزرگ، نماز، روزه، حج، قرآن، پرداختن زکات، صدقه، پیروی از پدر و مادر، مال یتیم، ظلم و ستم، شب زنده داری و… سؤال شد. در قبر وحشت و ترس زیادی به من دست داد. وقتی مرا در قبر گذاشتند همگان به خانه برگشتند. با خود گفتم: ای کاش من هم با مردم به خانه برمی گشتم. از دیوار قبر صدا آمد: افسوس، این آرزویی باطل است، دیگر برگشتن ممکن نیست… فرشته ای در قبر همه اعمال کوچک و بزرگ و خوب و بد را به یادم انداخت. سپس نامه اعمالم را مهر کردند و به گردنم انداختند; بسیار سنگین بود. آن گاه به سؤال های نکیر و منکر درست پاسخ دادم. آن وقت مرا به سعادت و نعمت ها بشارت دادند و گفتند: به خواب. آن گاه از بالای سرم دریچه ای به بهشت و از پایین دریچه ای به دوزخ باز شد تا بدانم از چه دوزخی نجات یافتم. بعد، قبرم به قدری وسیع شد که تا چشم کار می کرد وسعت داشت. ای کسی که این سؤال را از من کردی سخت مواظب اعمال خود باش که حساب خیلی مشکل است.

آن گاه سلمان دستور داد او را از تابوت بیرون آوردند و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: (ای کسی که اختیار همه چیزها به دست تو است، به تو ایمان دارم و از پیامبرت پیروی کردم و کتابت را نیز قبول دارم).۱۴

حال سلمان روز به روز بدتر می شد و تاب و توان خود را از دست می داد. زاذان، خادم سلمان می گوید: من در کنار بستر سلمان بودم، از او سؤال کردم: چه کسی تو را غسل می دهد؟ گفت: همان کس که پیامبر(ص) را غسل داد .گفتم: او در مدینه هست و شما در مدائن، فاصله زیاد است. سلمان گفت: تعجب نکن، او حاضر می شود.

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: (امیرالمؤمنین(ع) نماز صبح را با ما خواند، آن گاه رو به ما کرد و فرمود: ای مردم، پاداش شما از جانب خدا در سوگ درگذشت برادرتان سلمان افزون باد! پس عمامه و لباس های پیامبر(ص) را پوشید و تازیانه و شمشیر او را برگرفت و بر شتر پیامبر سوار شد و در معیت قنبر به طرف مدائن حرکت کرد و پس از چند لحظه به مدائن رسید و جلو خانه سلمان پیاده شد)۱۵٫ بدن سلمان را غسل داد، کفن کرد و به خاک سپرد. سلمان در سال ۳۵ یا ۳۶هجری قمری اواخر خلافت عثمان پس از عمری طولانی و با برکت و عاقبتی خداپسند به دیار حق شتافت. عاش سعیداً و مات سعیداً.

پی نوشت ها:

۱ـ میرزا حسین نوری طبری، نفس الرحمن فی فضائل سلمان، ص۲٫
۲ـ صادقی اردستانی، سلمان فارسی، ص۳۹٫
۳ـ همان، ص۶۴٫
۴ـ همان، ص۶۹٫
۵ ـ همان، ص۷۴٫
۶ ـ میرزا حسین نوری طبری، همان، ص۱۶٫
۷ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۹۱٫
۸ ـ رجال کشی، ص۲۱٫
۹ـ تنقیح المقال، ج۲، ص۴۷٫
۱۰ـ صادقی اردستانی، همان، ص۱۱۵٫
۱۱ـ همان، ص۱۳۲٫
۱۲ـ سیرت رسول الله، ج۲، ص۷۳۹٫
۱۳ـ حسین مجیب مصری،سلمان فارسی درترازوی ادب وتحقیق، ترجمه حسین یوسفی آملی; به نقل از: احتجاج طبرسی، ص۱۳۰٫
۱۴ـ بحارالانوار، همان، ص۳۷۴٫
۱۵ـ همان، ص۳۷۲٫

لینک کوتاه : https://www.mrhosseini.ir/?p=1462
  • منبع : مجله با معارف اسلامی آشنا شویم - سال 1380 - شماره 49
  • 848 بازدید
  • بدون دیدگاه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰